صدای پاییز در آستانه بهار

به نام سینه های سوخته و صداهای گرفته


بوی خاک بارون خورده آسفالت مثل یک خاطره قدیمی ذهنم را درگیر کرده بود اما نمیدونستم که دنبال چی داره کنجکاوی میکنه. نگامو دوخته بودم به جلوی پاهام که مبادا چاله چوله های پیاده رو ناغافل جلوم سبز بشه و کار دستم بده. بعدازظهر یکشنبه اولین روز از آخرین ماه سال بود، ماهی که بوی عید میده و سال نو، ماهی که هر لحظه ازش میگذره دل آشوبه عید میگیری، حول خونه تکونی، کفش و لباس نو و سفره هفت سین ایرونی.
نسیم زمستانی با تمام سردی که داشت نمیتونست به تن و ذهن داغم نفوذ کنه. احساس سکوت و سرما همه جا موج میزد اما تنهایی در کار نبود. ازدحام انقدر زیاد بود که با اون همه نسیم تازه و سرد خفقان میگرفتی. سایه ابرای زمستونی بالای سرت سنگینی میکرد یکدفعه یاد اون روزی افتادم که باهات زیر بارون قدم میزدم یه بعدازظهر عاشقانه توی یک محله دنج و خلوت ته یه بن بست.
سرتو که بلند میکردی بیخودی اشک تو چشمات حلقه میزد و دل تنگی عجیبی را تو خودت حس میکردی. انگار نه انگار که بهار تو راهه، انگار همش زمستونه و تمامی نداره. سرت رو بلند میکردی موجی از درختانی رو میدیدی که کنار طبر به دستان ایستاده بودن. نحیف و سربه زیر اما با قامتی بلند و سر به فلک کشیده. طبر زن از این همه خضوع و خشوع عصبانی بود و بی مهابا ضربه میزد. با نعره، با فریاد، باناسزا. انگار دلش میخواست درختان هم نعره بزنند. عجب دنیایی شده که قاتل قصه ما دلش میخواهد با قربانی خودش بازی کنه و با اون سرگرم بشه.
بوی بارون آزار دهنده شده بود دیگه بوی عشق نمیداد. تو فضا پر شده بود از بوی دود و لکه های خون روی صورت مردم خبر از افتادن درخت دیگه ای داشت. با گلوهای ورم کرده و لبهای خشکیده به سمت سایه ها فریاد میکشیدیم. سایه هایی که پشت مه ای از جنس ترس گم میشدند و از ترس به تن درختان قد برافراشته تو پیاده رو ها شلیک میکردند.
سکوت جنون آمیزی حکم فرما شد سرتاپای طبرزن از بیم طوفان عرق زده بود. از ترسسکوت قبل طوفان از خودش صدا درمی آورد. سکوت عقلش رو میدزدید. راهی براش نمونده بود جز اینکه چندتا درخت و به زمین بیاندازه. ولی اینبار سایه درختان بود که بر سر طبرزنان سنگینی میکرد. آتشی بجانشان افتاده بود که خلاص از آن در گرو رها کردن طبرهاشون بود.
ندای جنگل در دلهاشان میپیچید که پیش از این نیز طبرزنانی بودند بسا قوی تر از شما که امروز زیر سایه های ما خفته اند. گریزی از این برای شما نیست با طبر یا بی آن به زیر کشیده خواهید شد.
سرم را که بالا آوردم هزاران لبخند زیبا را میدیدم که در نهایت سکوت داشتند فریاد میزدند که
اگر از ریشه هم ببرید باز سر از خاک بلند خواهیم کرد
با اولین باران
با اولین بهار
اگر خونی بریزد برگهامان را قوی تر میکند.


باد پاییزی در آستانه بهار میوزد و به غنچه ها اجازه ظهور نمیدهد
در دیار چهار فصل بیمی از تداوم پاییز نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر