وبلاگها برای که آپلود میشوید؟

وقتی تمام وبلاگها را فیلتر میکنند آدمی با چه انگیزه و برای کدامین مخاطب قلم فرسایی کند؟ سونامی فیلترینگ کلیه وبلاگها را در مینوردد تا محدودیت رسانه ها در نظامی که مدعی آزادی مطلق است گامی را به جلو بردارد که دفعات مشاهده شده  آن در سایر کشورها به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد. در کشوری که سابقه تاریخی و فرهنگی آن به اندازه حضور بشر در زندگی اجتماعیست اکنون اجتماعات مجازی در این دیار همچون خاریست که بر چشم حاکمانش سنگینی میکند و ایشان تمامی حربه های لازم را جهت قطع این ارتباطات بکار بسته و خواهند بست.
وقتی سحر گاهان با وارد کردن آدرس وب لاگتان صفحه منحوس بیایید ببینید برایتان چه سایتهای خوبی پیش بینی و مهیا کرده ایم در مقابل چشمانتان ظاهر میشود همچون کودکی جدا افتاده از مادر به آخر و عاقبت خاک پر گهر می گریی. نویسندگانی که علیرغم خواسته خود محکوم به بازنشستگی میشوند این روزها سراسر میهنم را به عذای نابخردی قومی نشسته اند که در ابرهای سیاه ذهن بیمارش راه حلی بجز حذف را نمی اندیشد و ای کاش که اندیشه ای در کار بود. تنقس در این هوا الهام بخش بی خردی مطلق بر فطرتهای پاکی است که به دنبال ارتقای آگاهی در میان همنوعان خویش هستند. بی هیچ سلاح خونریزی در جنگ ناجونمردانه ای پای گذاردیم تا مرهمی بر رذالت اخلاقی مدعی شویم و امید کاهش آن تعفن، مشوق مان بود و ابزارمان این چند نوشته بی خشونت که میتوانست از آلت قتاله و زندان دیوان مست برنده تر و موثر تر باشد. بی صدا بی هیچ حضوری در میادین و بی هیچ شعاری تنها با حروفی قرار دادی مبارزه را به جایی رسانیدیم که مدعی مقهور قدرت تاب نیاورد و از ترس همه گیر شدن ویروس آگاهی دست به دامان فیلترینگ بنیادین وبلاگهایی که در محدوده کنترلش نبودند شد.
با نهایت تاسف این ضایعه ناگوار را به کلیه وبلاگ نویسان راه آزادی و آگاهی صمیمانه تسلیت عرض میکنم. 

تا دیر نشده خبر رسانی کنید! حاکمیت در پی شیطنت است.

پیش از این جهان را سبز می دیدم
با همه خنیاگران زردک اندیشش

در این واپسین ساعات آرامش قبل از طوفان که نسیم متعفن تذویر و ریا در هوای کشور پراکنده شده بلبلان رجز خوان ولایت از پشت دژهاشان آوایی بهتر از کلاغان باران زده نمی سرایند.
با قدرت گرفتن جنبش و افزایش فشارهای داخلی و خارجی بر نگهبانان میراث خائنین از یک سو و دلهره رسیدن موج انقلابهای مردمی جهان عرب به اریکه ضحاک ایران از سوی دگر، حکومت قداره بند را در نهایت تساصل قرار داده و آنها را در شرایطی قرار داده تا تیر خلاص خویش را بزنند.
با امنیتی شدن بی دلیل فضای شهر و تبدیل شهر به پادگان درندگان در شرایط کنونی به نظر میرسد حکومت در فکر اقدامی است و در نظر دارد پیشتر از آنکه کنترل شرایط را از دست دهد پیش دستی کرده و نیروهای خود را به حالت آماده باش درآورده است.
با توجه به سخنان مقامات در روزهای اخیر احتمال دستگیری یا حذف رهبران جنبش پر رنگتر از سابق شده است. بنابراین در صورت تداوم این شرایط باید قبل از عملی شدن این واقعه جنبش را آماده رویارویی جدی با مزدوران نمود تا فکر این اقدام را برای همیشه از اذهان فاسد خود دور کنند.
باید به ایشان نشان داده شود که بدون این عزیزان جنبش سبز و مردم معترض متانت را کنار خواهند گذاشت و برخورد جدیتری با آنها خواهند کرد.
لطفا اطلاع رسانی کنید.

پیشروی تا سقوط با چراغ خاموش

وقتی از ستارخان تا انقلاب و از انقلاب تا آزادی پیاده راهپیمایی میکردم در کنار جمعیت، وقتی شب از فرط خستگی رسیدم خونه یه نکاتی برای رسیدن به پیروزی به ذهنم زد.
اول) تمام ایران صحنه درگیری با حکومت بشه. اینطوری نیروی سرکوب نمیتونه متمرکز بشه و اگه بخواد همچین غلطی بکنه شهر به شهر سقوط میکنه.
دوم) من کاری ندارم به چی اعتقاد دارین و داریم و دارند. اتحاد کلمه داشتن یه اهرم فشار بر حکومته. اگه هر کی بیاد بگه ابنکارو بکنیم که نمیشه. نظراتتونو بزارین تو دنباله که عضویتش مثل بالاترین انتخابی نیست رای گیری کنیم و روز و تاریخ تعیین بشه.
سوم) واقعا یکی از رموز پیروزی تداوم تظاهراته حالا هفته ای یه بارو ماهی دو دفعه کاری نمیکنه. تداوم یعنی مخدوش شدن تصمیم گیری در راس نظام و ریزش بیشتر و شکست اقتدار حکومت.
چهارم) همین اول اسفند بهتون نشون داد که حتما نباید داد و بیداد کنید و برید انقلاب خوب بیاید سر کوچه ولی همتون بیاید شهر شلوغ باشه آقا شما پیارسال رو پشت بوم سه ماه الله اکبر گفتید یه ماه هم برید سر کوچه و چهارراه زل بزنین تو چشمای بسیجی ها.
پنجم) روی سخنم با خانه هایی که به خیابان اصلی آزادی مشرف هستند اگه خودتونم این کارو نمیکنید ما آماده هستیم درب ها رو باز کنین بریم پشت بوم از اونجا حساب مامورا رو با نارنجک و ترقه برسیم. خدایی اگه اول اسفند چهارتا نارنجک میزدیم تو خیابان آزادی ۲۰۰ تا بسیجی از وحشت سکته میکردند.
سخن آخر) این روزای منتهی به سال نو کسی نمیتونه بگه چرا بیرونی اومدی واسه خرید. نترسین بیاید بیرون. والا اگه تریپ معمولی بزنین که توچش نباشید هیچ غلطی نمیتونن بکنن.

صدای پاییز در آستانه بهار

به نام سینه های سوخته و صداهای گرفته


بوی خاک بارون خورده آسفالت مثل یک خاطره قدیمی ذهنم را درگیر کرده بود اما نمیدونستم که دنبال چی داره کنجکاوی میکنه. نگامو دوخته بودم به جلوی پاهام که مبادا چاله چوله های پیاده رو ناغافل جلوم سبز بشه و کار دستم بده. بعدازظهر یکشنبه اولین روز از آخرین ماه سال بود، ماهی که بوی عید میده و سال نو، ماهی که هر لحظه ازش میگذره دل آشوبه عید میگیری، حول خونه تکونی، کفش و لباس نو و سفره هفت سین ایرونی.
نسیم زمستانی با تمام سردی که داشت نمیتونست به تن و ذهن داغم نفوذ کنه. احساس سکوت و سرما همه جا موج میزد اما تنهایی در کار نبود. ازدحام انقدر زیاد بود که با اون همه نسیم تازه و سرد خفقان میگرفتی. سایه ابرای زمستونی بالای سرت سنگینی میکرد یکدفعه یاد اون روزی افتادم که باهات زیر بارون قدم میزدم یه بعدازظهر عاشقانه توی یک محله دنج و خلوت ته یه بن بست.
سرتو که بلند میکردی بیخودی اشک تو چشمات حلقه میزد و دل تنگی عجیبی را تو خودت حس میکردی. انگار نه انگار که بهار تو راهه، انگار همش زمستونه و تمامی نداره. سرت رو بلند میکردی موجی از درختانی رو میدیدی که کنار طبر به دستان ایستاده بودن. نحیف و سربه زیر اما با قامتی بلند و سر به فلک کشیده. طبر زن از این همه خضوع و خشوع عصبانی بود و بی مهابا ضربه میزد. با نعره، با فریاد، باناسزا. انگار دلش میخواست درختان هم نعره بزنند. عجب دنیایی شده که قاتل قصه ما دلش میخواهد با قربانی خودش بازی کنه و با اون سرگرم بشه.
بوی بارون آزار دهنده شده بود دیگه بوی عشق نمیداد. تو فضا پر شده بود از بوی دود و لکه های خون روی صورت مردم خبر از افتادن درخت دیگه ای داشت. با گلوهای ورم کرده و لبهای خشکیده به سمت سایه ها فریاد میکشیدیم. سایه هایی که پشت مه ای از جنس ترس گم میشدند و از ترس به تن درختان قد برافراشته تو پیاده رو ها شلیک میکردند.
سکوت جنون آمیزی حکم فرما شد سرتاپای طبرزن از بیم طوفان عرق زده بود. از ترسسکوت قبل طوفان از خودش صدا درمی آورد. سکوت عقلش رو میدزدید. راهی براش نمونده بود جز اینکه چندتا درخت و به زمین بیاندازه. ولی اینبار سایه درختان بود که بر سر طبرزنان سنگینی میکرد. آتشی بجانشان افتاده بود که خلاص از آن در گرو رها کردن طبرهاشون بود.
ندای جنگل در دلهاشان میپیچید که پیش از این نیز طبرزنانی بودند بسا قوی تر از شما که امروز زیر سایه های ما خفته اند. گریزی از این برای شما نیست با طبر یا بی آن به زیر کشیده خواهید شد.
سرم را که بالا آوردم هزاران لبخند زیبا را میدیدم که در نهایت سکوت داشتند فریاد میزدند که
اگر از ریشه هم ببرید باز سر از خاک بلند خواهیم کرد
با اولین باران
با اولین بهار
اگر خونی بریزد برگهامان را قوی تر میکند.


باد پاییزی در آستانه بهار میوزد و به غنچه ها اجازه ظهور نمیدهد
در دیار چهار فصل بیمی از تداوم پاییز نیست.

فراخوان جهانی برای مقابله با جهالت!

اینگونه است که آفتاب هر صبح از مشرق زمین برمی آید و شبا هنگام در پشت کوهساران نومیدی به خون مینشیند.
وطن در این میان بی بهره از طلوع و غروب در خواب زمستانیست،
ما در جستجوی خاکستر اندیشه سبز
بی هیچ تکاپویی محکوم به ذوب
و خدا به حماقتمان میخندد.
پیکاشو
دیر زمانیست که از عمر این قطعه ساز شده میگذرد در همان هنگام که فروهر ها به خون غلطیدند در توضیح آن اینطور نوشتم که آتش زیر خاکستر انقلاب ۵۸ در دلها با لبخند اصلاحات زبانه کشید اما این آتش همچنان فرزندان پاکروانش را میبلعد مردم از چنگال ضحاک به خدا پناه میبرند و خداوند از اینهمه حماقت انگشت حیرت به دهان گرفته چگونه مردمی بدانسان آزاده به این حقارت افتاده اند. شکست اصلاحات از آن روزگاران برایم مبرهن بود.

تقارن سالهای اخیر با خیزشهای ملل مختلف بر سر ارتقای شرایط انسانی بدون توجه به ملیت و مذهب بالاخص در کشورهای عربی در ذهن هر بیننده ای این را تداعی میکند که این بار جهان در انتظار پیامبری دیگر است که از جنس پیامبران گذشته نیست. از نوع بشر نیست اما به نوع بشر عشق می ورزد. پیامبری که این بار میخواهد با جهل اعتقادی مبارزه کند و بتهای سنگی و ستبر ایدئولوژیک اذهان گرفتار را با پتک هایی از جنس آگاهی و روشنایی برای همیشه خرد کند. جهالت آکادمیک و منظمی که طی سه دهه اخیر بر افکار ایرانیان گسترده شده بود چندی پیش با جنبش سبز دچار بی نظمی شد که لرزه های آن گویی اقدامی در جهت بیداری ملل خوابزده جهان بود. مللی که از روی حماقت دیده به دستان پروردگاری دوخته بودند که همواره آنها را از این راه بر حذر می داشت.
امروز جهان میبیند که بذر آگاهی در هر زمینی ولو بایرترین آنها میتواند به ثمر بنشیند. ثمره ای که در سایه آن خواب از را چشمان مزدوران و مستبدان میگریزاند. ثمره ای که طعم آن در دلها مزه می شود آنگاه که گریه جوان مصری اشک را در چشمان ایرانیان مینشاند و صدای غریوشان بند دلهای ظالمان را می گسلاند.
شاید چندی پیش بیداد جهالت در ایرانم را علاجی نمیدیدم و چه بسا امروزپیراهن عمرش را در تمامی دنیا آنچنان نخ نما میپندارم که گویی رویایی بیش نیست.

چندی از دوستان بر این باورند که ممکن است جمهوری اسلامی دیگری در حال تولد باشد که اینجانب احتمال این رخداد را بنا به دلایلی خیلی ناچیز میدانم.
دردنیای عرب جز عده ای تحت نام القائده به شریعت و حکومت اسلامی اعتقادی ندارد بنا به یک نقل قول معروف از نظر اعراب نکته نامفهومی در تعالیم اسلام و قرآن وجود ندارد تا شخصی همچون خمینی با تبلیغ کردن نادانسته هایی از اسلام بتواند سکان جامعه را به دست بگیرد.
به علاوه با وجودی که بسیاری از سران خودکامه عربی داعییه سکولاری را دارند بعضا دیده میشود که احکام شرعی در نحوه و نوع مجازات مردم اعمال میشود.
همچنین نباید این موضوع را نادیده گرفت که زنان امروز این جوامع در پیشبرد اعتراضات نقش موثری دارند و خواسته بخش عمده این زنان برابری حقوقی است که با حکومت های اسلامی نظیر ایران و طالبان و عربستان هرگز براورده نمیشود.
امروز مردم دنیا بدنبال حقوق انسانی و اجتماعی خود هستند تا در سایه آن بتوانند به سایر خواسته های خود برسند عنصری که در سه دهه قبل از این در میان ایرانیان کمیاب بود و غالب مردم با شعارهایی که بیشتر رنگ و بوی اقتصادی داشت به سمت از بین بردن کلیه حقوق خود گام برداشتند.
اگر تنها به همین سه دهه گذشته ایران نظر بیاندازیم متوجه خواهیم شد که تکامل و پیشرفت سطح آگاهی مردم با مشقت فراوان به دست آمده و همین امر محکمترین پشتوانه و دارایی سایر مللی است که امروز خواهان بسط و گسترش عدالت و نابودی استبداد رای هستند. سه دهه طول کشید تا ایرانیان در یک تحقیق علمی بزرگ به ملل کشورهای در حال توسعه بیاموزند که تحقق شعارها تنها با تضمین رعایت حقوق انسانی و مدنی جامعه میتواند محق شود و هر بستر دیگری غیر آن مسیر حرکت را به سراشیبی سقوط به درون دره استبداد هدایت مینماد.

با این حکومت چه میتوان کرد؟

پس از حوادث اخیر در تونس و مصر واقعا این سوال مطرح می شود که ما با چه روشی میتوانیم بر این حکومت غلبه کنیم سران حکومت ایران را وادار به استعفا و کناره گیری از قدرت نماییم؟
چگونه است که فرمولاسیون جنبش مردم ایران بیست روزه دو انقلاب به همراه داشت و در ایران بیست سال دیگر هم اوضاع به همین منوال خواهد بود؟
مشکل از کجاست؟ اینکه حکومت از جانب قدرتهای بزرگ حمایت میشود موضوع جدیدی نیست. و نبلید از این بابت سرخورده و ناامید باشیم بلکه از این بابت که با وجود دانستن تمام حقایق تاکنون موفق به پیدا کردن راه حلی برای موضوع نشده ایم جای بسی سوال دارد.
به رغم تمام تلاشهایی که پس از انتخابات از جانب مردم صورت گرفت هیچ کدام از اهداف حتی کمترین آنها نیز محقق نشد تا جایی که هنوز تا این لحظه که این مطلب را میخوانید قاتلین فرزندان پاک میهن آزادند و خدا میداند که اکنون در کجا و مشغول به انجام چه جناینتی میباشند.
با یک سوال آغاز میکنم مهمترین خواسته مردم ما چه بوده؟ رای، آزادی، اصلاحات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و قضایی و یا شفاف سازی از مفاسد در همه سطوح؟ مردم متکثر بالطبع خواسته های متکثری هم داشتند. به کدام خواسته خود رسیدند که دست از ممارست ۹ماهه خود برداشتند (خرداد تا بهمن)؟ ابزار و تجهیزاتی که برای مبارزه در دست داشتند چه بود؟ سنگ و چوب و اسلحه و یا شبکه های اجتماعی و اینترنت؟ کدام ابزار بهتر بود؟ مگر همین ابزار در دست تونس ها و مصریان نبود؟ نتیجه برای آنها چگونه رقم خورد؟ اگر دولت ایران نصفه ونیمه اقدام به بستن قطع کردن ارتباطات کرد در عوض دولت مصر اقدام به قطع کامل ارتباطات کرد.
در سوالی دیگر بیاییم از خود بپرسیم که مردم تونس و مصر چه مطالباتی را از دولت خود داشتند؟ خواسته آنها نیز شبیه خواسته های ما بود آزادی و اصلاحات سیاسی و اقصادی و ...
اما خواسته های متکثر در جهت خواسته اصلی (وضعیت اقتصادی) قرار گرفتند یعنی عامل وضعیت بد اقتصادی خود را در تک تک خواسته های متکثر خود از قبیل بی کفایتی دولت و خفقان موجود در جامعه مشاهده کردند و آن را پاشنه آشیل عمر حکومت خود یافتند آنها متوجه این موضوع شدند که با گفتن این که ما گرسنه و بیکاریم میتوانند دولت را به سمتی سوق دهند که منجر به تغییر رفتار نادرستش شود ویا اینکه همانند آنچه که اتفاق افتاد سبب سقوط آن شود. پس در این زمینه اعراب بسیار باهوشتر از ایرانیان عمل کردند به عبارت دیگر محوریت خواسته های خود را به نحوی تعیین کردند که خود به خود راهی برای دولت جز تسلیم شدن در برابر خواسته مردم باقی نماند. در مصر مردم تا صبح دیروز خواهان افزایش حقوق خود بودند اما زمتنی که دولت را در مقام اصلاح امور ندیدند خواهان سقوط آن شدند. با کمی نگاه در این موضوع و مقایسه آن با اتفاقات ایران میشود دید که پس از انتخابات مردم رای خود را بهانه ای برای اعتراض از حکومت قرار دادند تا با کمترین برخورد ممکن از او امتیاز لازم را دریافت کنند. با گذشت زمان و عدم تحقق آن، شعارها به سمت احساس واقعی مردم نسبت به حکومت نزدیک شد اما باز هم اشتباه اینجا بود که خواست مردم تغییر در روند انتخابات بود تا از تقلب جلوگیری بعمل آید. بعلاوه کسانی که سخن گوی مردم بودند همواره عقبتر از خواسته های مردم حرکت میکردند و با این شیوه به جای حل وفصل سریع دعوی، آن را به سمت اصطکاک بیشتر کمتر کردن انرژی مردمی پیش بردند.
از لحظه ای که مردم ایران خود را تنها احساس کردند و به این نتیجه رسیدندکه باید به تنهایی برای آینده خود و کشور تصمیم بگیرند دو اتفاق مهم در شرف رخ دادن بود. آنها ضمن تجدید قوا و رسیدن بهدف مشترک اجتماعی به ای قدرت جمعی خود ایمان پیدا کردند اما با این همه در رسیدن به هدف خود موفق نبودند. هدفی که با وجود خواسته قلبی همه پاشنه آشیل حکومت نبود و نتوانست موتور حرکتی این ماشین را از کار بیاندازد. حادثه فوت منتظری به تجدید قوا و اتحاد بیشتر منجر شد و مصادف شدن آن با روز عاشورا منجر به تعیین سقوط رژیم به عنوان هدف اصلی گردید. هدفی برآمده از قلوب ایرانیان اما نادرست برای رسیدن به مطالبات.
اگر ایرانیان وضعیت دشوار زندگی و مشکلات اقتصادی را از همان رور اول پیش میکشیدند و تقلب در انتخابات را بهانه ای برای بازگو کردن آن می ساختند حکومت برای براورده ساختن آن خواسته راهی جز رنق بخشیدن به امور مملکت و یا تغییر ساختار حکومتی نداشت. به این دلیل که تمامی جنبشها و حرکات داخل ایران را همانگونه که شاهد بودیم با عنوان اقدام علیه امنیت ملی از میان برداشتند و همه را به نوعی محکوم کردند. در صورتی که اگر حکومت خود را در برابر شکم ها و کاسه های خالی میدید این هراس را در ذهن همواره احساس می کرد که اگر جنبش گرسنگان را امروز مهار کند فردا از جای دیگری سر بر میآورد. اما چنین نشد و اوضاع همانطوری که حکومت انتظار داشت جلو رفت مردم اهداف سیاسی تعیین کردند و در این بازی بر خوردند در مقابل حکومت همه آنها را به راحتی از میان برد.
اگر حکومت تنها به یک خواسته مردم تن میداد ناچار میشد دیر یا زود به کلیه خواسته ها آنها تن در دهد.
پس هوش جمعی پایین در میان مردم و هدایت نادرست سخنگویان مردم بهمراه اقدامات حکومتی منجر به شکست مردم و تخلیه انرژی سی ساله مردم بویژه پس از نارضایتی های پس از دوران جنگ گردید.
هدفی درست است که تحقق آن مسلتلزم رسیدگی به سایر امور است. این هدف باید در کوتاه مدت دستیافتنی باشد اما با رسیدن به آن سایر امور نیز دستخوش تغییر می سود و زمینه برلی فروپاشی فراهم می شود.

اوباما با اونها بود!

باز هم یک دیکتاتوری دیگر در آستانه سقوط قرار گرفته است. پس از تونس نوبت به حکومتی رسید که عمر دولت آن هم اندازه عمر جمهوری اسلامیست.
دولت حسنی مبارک با استعفای دولت در جهت اصلاحات در مصر قول همکاری داد. با بررسی حوادثی که در مصر به وقوع پیوست میتوان به شرایط کنونی ایران نزدیک تر شد چرا که قالب و نحوه حرکت مردم و برخورد دولت با مردم از جهات بسیاری شبیه به شرایط ایران بود.
دولت مصر از همان ابتدا تلفن و اینترنت را قطع کرد و پلیس و نیروهای لباس شخصی را برای سرکوب راهی خیابان ها نمود. مردم مصر با تعدادی نچندان چشمگیر (۱۰-۱۵ هزار نفر) به خیابان ها آمدند و امروز در ساعات اولیه صبح روز پنجم موفق شدند تا دولت را در معرض استعفا قرار دهند. دولتی که تنها چند ماه پیش از این انتخاباتی را برگذار کرده بود. نکته قابل توجه در این حوادث موضع گیری غرب به ویژه آمریکا بود که شاید از نظر برخی خیلی غیر منتظره بود. البته باید بگویم برای من که همواره امریکا و غرب را حامی حکومت ایران میدانم اصلا جای شکی نداشت. تمام ماجرایی که در مصر اتفاق افتاد این بود که ابتدا عده ای دست به تظاهرات زدند سپس دولت با آنها برخورد کرد تا دیروز جمعه در نماز جمعه خشم مثل ایران. دیروز آمریکا اعلام کرد که کمک مالی خود را قطع خواهد کرد و پلیس نباید مردم را اذیت کند بر خلاف ایران که گفتند مسایل ایران به مردم ایران مربوط میشود. پس دولت پلیس را از خیابان خارج کرد و ارتش را واردصحنه کرد تا با پیوستن آن به مردم از تنشهای بیشتر جلوگیری بعمل آورد برعکس ایران تا افراد شجاع و نترس ایرانی شناسایی و نابود شوند تا دیگر رمق تغییر شرایط در ایرانیان وجود نداشته باشد. پس از آن مبارک در یک سخنرانی تلویزیونی کاملا جنتلمنانه و متشخص وارد صحنه شد وقول استعفای دولت را داد. بلافاصله کاخ سفید از این حرکت مردم برای اصلاخات حمایت کرد و تنها چند دقیقه بعد اوباما نیز از این جریان حمایت کرد.
حال با دیدن این حوادث نباید این سوال را بپرسیم که چرا در مورد ایران همه چیز برعکس شد. تحریم ها برای مردم بود. بیانیه ها برای حمایت از حکومت بود؟ آیا مردم ایران باید اینهمه کشته میدادند و اتفاقی نمی افتاد؟ دنیا چشمانش را تاماهها پس از انتخابات به روی جنایات رژیم بست تا آنها هرانچه میخواهند بکنند. هنوز هم این راه را ادامه میدهند. چطور شده که اوباما ۴ روز نشده به تلاطم افتاد تا فکری به حال مردم مصر کند اما در مقابل ملت ایران نخواست به مسایل داخلی دخالت کند. آیا غرب دانسته از این حکومت حمایت نمیکند؟
آیا غرب نمیتواند با عدم خرید نفت تمام شریانهای حساس حکومت را قطع کند؟ اگر مبارک با قطع شدن کمک مالی ۱.۵ میلیارد دلاری ساقط شده است حکومت ایران که باید زودتر ساقط میشد.
آیا اکنون هم جای شکی باقی مانده است که آمریکا مستقیم یا غیر مستقیم از حکومت ایران در منطقه و جهان به سود خود استفاده میکند؟ درست است که مقامات ایران همواره امریکا را دشمن فرضی میپندارند اما امریکا حکومت ایران را به عنوان دشمن واقعی به جهان معرفی میکند و همه جهان را در مقابل ایران مسلح میسازد. حکومت پوشالی ایران منبع درامد امریکا دست کم در منطقه است و هرگز امریکا دست از حمایت پشت پرده ای خود از رژیم ایران برنخواهد داشت. چطور است که روسیه با ده مرتبه مرگ بر روسیه تا امروز بر گفته خود پافشاری کرده و از آن به بعد موضع بسیار سخت تری نسبت به امریکا در قبال ایران گرفته است؟ امریکا در تمام این سالها در ظاهر با حکومت ایران مخالفت کرده اما درست در زمان عملی کردن مخالفتهایش با حکومت ایران کفه ترازوی فشارها را به نفع حکومت به سمت مردم ایران سنگینتر کرده است. در تمامی این سالهای بعد از انقلاب هر روز مردم ایران منتظر حمله نظامی امریکا بودند تا شر این حکومت را از سرشان کم کند اما تنها چیزی که نصیبشان شد فقر و شکنجه واعدام بیشتر بود.
در اینجا روی سخن من با مردمی است که بیش از دویست سال به دنبال کمترین حقوق انسانی خود در جامعه بوده اما به جای رسیدن به آن، از حق زندگی کردن هم محروم شده اند، بویژه در این سه دهه که تمام فشارها چه داخلی و چه خارجی به اوج خود رسیده است. امریکا و اسرایل و انگلیس و دیگران خواهان همین حکومت هستند تا اهداف خود را در منطقه خود و خاورمیانه پیاده کنند و از روی اقبال بد ایران استراتژیک ترین کشور جهان است و با برنامه ریزی دول غربی نباید روی خوش آزادی را ببیند چه بسا با یک چنین تغییری در ایران موازنه های قدرت در جهان به طور واقعی و نه از روی توهم یک ولت کودتایی به نفع ایرانیان رقم بخورد.
ملت ایران بیاییم ابتدا خواسته قلبی خود را جز اهدافمان قرار دهیم و آن را شعار راه خویش سازیم و سپس به دنبال بدست آوردن آن به هرانچه وجود دارد چنگ بزنیم.
درود بر مردم مصر و تونس که خوش اقبالتر از مردم ایران بودند. کاری را که ما با چند میلیون نفردر خیابانها و صدها کشته نتوانستیم انجانم دهیم آنها با چند ده هزار نفر و چندین کشته انجام دادند.

آقای مفصر مرفه شده!

وقتی آقای مفصر خبر تا میتونه به این کنفرانس و اون کنفرانس میره و با این مدیر و ذون سیاست مدار و این ریس جمهور و اون تلویزیون ملاقات میکنه دیگه وقتب نداره تا به مسایل مردم جامعه درست نگاه کنه. این آقایون دست کمی از متوهمین حکومتی ما ندارند ننها فرقشون اینه که در نقطه مقابل هم هستند اما استراتژیشون یکیه این میگه فقر و بدبختی کمه اون میگه زیاده این میگه دولت دزده اون میگه آقای مفصر جاسوسه!
اما از اونجایی که آقای مفصر منتبد وضعیت موجود هست نباید دقیقا مسیری را طی کنه که داره از اون انتقاد میکنه. وقتی شما به عنوان مفصر و نماینده بخشی از افکار عمومی حرفی را مطرح میکنید باید از روی حقیقت باشه نه اینکه ذهن موکل خود تون را به سمتی هدایت کنید که به نامیدی مفرط دچار بشه.
نکته جالب اینجاست که این نماینده و وکیل منتقد تا زمانی که معروف نشده و جایگاه مناسبی در میان مردم بدست نیاورده به واقعیتهای موجود نزدیکتره تا زمانی که پشت میز میشینه و یک گروه برای رسیدگی به امور موکلین خود تشکیل میدهد. هر مقدار این نماینده سمت بالاتری پیدا میکند از موکلین خود بشتر فاصله گرفته و در تفصیر اوضاع حاکم بیشتر دچار توهم میشود. گتهی این توهمات به مرز کمدی نزدیک شده و نتنها زرای موکلین سودی ندارد بلکه در اغلب اوقات کاملا به ضرر آنها تمام میشود.

چرا رهبر و پیشوای من زود میمیرد؟

در ریشه یابی این پدیده باید انگشت اتهام را ابتدا متوجه خود ساخت به این جهت که ضعف و سستی ما در ابراز بدون سانسور عقاید و بازگو کردن خواسته ها منجر شده تا همواره به دنبال جان نساری باشیم،او را رهبر و نماینده تام العقیده خود معرفی کرده و در انتظار شنیدن حرف خود از دهان او عمر تلف کنیم و تا آنجا جلو می رویم که تصمیم به نابودی نماینده گرفته و او را مفسد و بی رحم نشان میدهیم.
اینها قصوری هستند که در تاریخمان به اثبات رسیده است. زمانی که مردم جان ومال خود را (بعد از انقلاب) فدای خمینی میکردند هرگز فکر نمی کردند که از خون جوانانشان وطن لاله پوش شود. روزی که مردم میر حسین میگفتند تا از دهان او لبیک بشنوند هرگز به این روزهای سراسر ناامیدی نمی اندیشیدند.
از نگاه من این مردم هستند که با خود سانسوری باعث میشوند تا نمایندگانشان شجاعت لازمه را نداشته باشند و یا با تغییر رفتار به فساد بیافتند.
اگر مردم به روشنی خواسته های خود را عنوان کنند شاید نمایندگانشان در صورت برخورداری از توانایی لازم با پشتوانه محکم مردمی از آنان حمایت کنند و در غیر اینصورت راه را برای نفرات مستعد تر بازبگذارند. بطور مثال زمانی که خواسته گروهی دریافت حقوق بیشتر است نباید به دنبال کسی باشند که شعار افزایش حقوق می دهد باید با چنان پیگیری خواسته های خود را عنوان کنند که متولی رسیدگی به آن امور از میان خودشان برگذیده شود. در غیر اینصورت نماینده شعاری با اندکی فشار و یا پیشنهاد به سادگی آرمانهایشان را فراموش کرده و در مسیر قبل قدم می افزاید.
گاهی انحراف از مسیر ابن نمایندگان به حدی است که موکلینشان را سرخورده و عصبانی میسازند. این انحرافات تا آنجا پیش میرود که موکلین حتی وکلای خود را در صف متهمین میبینند و به مقابله با آنها میپردازند.
شاید وقتی روند تفاصیر خبری را در یکساله و نیم گذشته دنبال میکنید این نکته پررنگ تر به نظر برسد آن زمانی که مردم در صف مقدم مبارزه در خیابانها بودند وکلا و نمایندگانشان را در کنار خود میدیدند اما با گذشت زمان و کاهش میزان رک گویی و افزایش خود سانسوری مشاهده می شود که جبهه متحد وکلا و نمایندگان از هم پاشیده و هر کدام بسمت مخالف دیگری میروند.